سفارش تبلیغ
صبا ویژن
جنبش وبلاگی دزفول؛ مظلوم قهرمان
ایستگاه تفکر

 

دزفول

 

 

خاکریزی به وسعت یک شهر

 

 

.دزفول دروازه خوزستان بود و خوزستان دروازه ایران .این را هم دزفولی ها خوب می دانستند هم عراقی ها و از همان روز های اول مردم دزفول فهمیده بودند که باید بمانند مقاومت کنند مجروح شوند و شهید بدهند . آن ها یاد گرفته بودند که جطور با یک موشک که از ناکجا آباد بر سرشان فرود می آید کنار بیاییند .

مثل آن مادر پیری که دو تا از پسرهایش شهید شده بودند آمده بود کوجه را آب و جارو می کرد می گفت که دلم می خواهد وقتی بسیجی ها آمدند اینجا ببینند که ما هنوز هستیم و پشتشان را خالی نکرده ایم . یا مثلا آن روز که انتخابات ریاست جمهوری بود . شب قبلش پنج تا خمپاره زدند به شهر فردا مردم شهدایشان را بردند سرد خانه بعد رفتند به کاندیدایشان رای دادند بعد شهدایشان را بردند دفن کردند

اولویت ها برای مردم معلوم بود .راه پیمایی روز قدسشان را زیر موشک باران انجام دادند . در سختی ها هم اصلا اهل کوتاه آمدن نبودند برای مقابله با عراقی ها اسلحه کم داشتند .مردانه یک نارنجک می انداختند وسط ورق بازی چند تا عراقی و با خشاب پر بر می گشتند بین بقیه .شعار و تکبیر هم که چاشنی غم و شادی شان شده بود .مومن بودند و گرنه در آن کشاکش بلا هر کس بود از شهر می رفت و دنبال یک سر پناه امن . آن روز عراقی ها فکر می کردند به راحتی می توانند از این دروازه بیایند و ایران را مال خودشان بکنند . نمی دانستند که در آینده نزدیک دزفول نمادی از مقاومت مردم ایران می شود طوری که آن جوان دزفولی به خنده بگوید :"خمپاره که زدند نا شکردی کردیم شد گلوله توپ . قدر توپ را ندانستیم شد موشک سه متری از سه متری هم به شش متر از آن هم به نه متری و دوازده متری .برویم خدا را شکر کنیم تا پانزده و بیست متری نرسیده "و راست می گفت دزفول انواع بمباران ها را تجربه کرده بود.                                                                

موشک به خانه های انتهای یک کوچه اصابت کرده بود . کوچه باریک بود و بلدوزر نمی توانست برود زیر آوار مانده ها را نجات بدهد پیرمردی فریاد زد :"خب خانه های ما را خراب کنید تا کوچه باز بشود."

دزفول برای خودش شده بود خط مقدم جبهه.اصلا جبهه شهری خطرناک تر بود .نه دشمن را می دیدی و نه می توانستی او را نشانه بگیری . فقط می توانستی شهرت را ول کنی و بروی یا بمانی و صبر کنی و مردم دزفول ماندند و حماسه آفریدند. در شهر ماندند و حکایت این ماندن و استوار ماندن در این چند خط نگنجید.در هیچ کتابی هم نمی گنجد باور کن .

در پایگاه های هوایی عراق برای خلبان ها درشت نوشته بودند :"دزفول را فراموش نکنید"


نوشته شده در یکشنبه 89/6/28ساعت 8:19 صبح توسط پانیذ نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

کد تقویم

p align='center'>